تبليغاتX
سرهرك







سرهرك

ايستگاه خاپوره لرهاي پست مدرن !

وجه تسميه قوم لر



وجه تسميه واژه ((لر))هنوز به درستي معلوم نشده است كتاب تاريخ گزيده در اين مورد مي نويسد : ((وقوع اين اسم برآن قوم به وجهي گويند از آن است كه در ولايت مانرود دهي است كه آن را كرد خواند و در آن حدود بندي است كه در زبان لري كول خوانده و در آن بند موضوعي است كه آن را لر خوانند. چون در اصل ايشان از آن موضع برخواسته اند از آن سبب ايشان را لر گويند.
وجه دوم آن كه به زبان لري كوه پر درخت را لر گويند به كسر حرف اول((ر))به سبب ثقالت حرف ((ر))كسر ((لام)) را به ضمه بدل كرده و لر گفتند.
وجه سوم شخصي كه اين طايفه ازنسل او هستند لر نام داشته است و قول اول درست تر مي نمايد. و هر چيز كه در آن ولايت نبوده به زبان لري نام ندارد اصل لر نيستند و ديگر ديه هاي مانرود لر نيستند روستايي اند.)) اين متن تاريخ گزيده بطور كلي براي واژه لر دو ريشه و منشا قائل است يكي منشاجغرافيايي و طبيعي و ديگري اصل قومي و طايفه . عوامل دو گانه جغرافيايي و قومي در تعين نام قبائل وطوائف مسكون در فلات ايران در طول تاريخ نقش مهم و تعين كننده داشته اند و غالبا اكثر اسامي قبيله ها و گروه ها منصوب به يكي از اين دو اصل مي باشد .ممكن است مردمي براي اولين بار وارد مكاني شوند و از نام محل نامي جهت طايفه ي خويش بر گزينند يا ديگران آنها رابه سبب سكونت د رآن محل به نام ان مكان بنامند.
در حالت ديگر گاهي در طول تاريخ اتفاق افتاده است كه مردمان تازه واردهنگامي كه وارد محل تازه اي مي شوند نام قومي وقبيله اي خود را بر محل جديد سكونت خود مي گذارند . اين مورد دوم بيشتر اتفاق افتاده است . چنان كه ديدم اقوام آريايي وقتي كه وارد سرزمين جديد شدند آن را ايران ناميدند . به احتمال زياد واژه لرهم يك نام قومي و طايفه اي است و شايد تاريخ آن به پيش از ورود اقوام آريايي به فلات ايران و سرزمين لرستان مربوط مي شود و شايد اين واژه بازمانده دوره ي كاستيها در لرستان بوده باشد.
به احتمال زياد واژه لر مفهومي گسترده داشته است كه يكي از معاني آن كوهستان پر درخت يا كوه بوده است . هم چنان كه در تاريخ گزيده در وجه دوم ذكر آن گذشت . بايد توجه داشت كه واژه ((كول)) در زبان لري به معناي دره عميق كوهستاني است . بنابر اين اين واژه هم بي ارتباط با مفهوم طبيعي و كلمه جغرافيايي كلمه لر نيست . واژه لير در گويش لري به معناي نوعي خانه و مسكن ابتدائي است كه اكنون كاربرداين واژه متروك شده است و به ندرت از آن استفاده مي شود. آن هم در ميان واز زبان افراد قديمي و معمر و مسن مشاهده و شنيده مي شود. از مشخصات اين نوع مسكن ابتدائي اين است كه سقف آن را با شاخ و برگ درختان و تير هاي جنگلي مي پوشانيدند و سپس ان را گل اندود مي كردند . ديوار هاي آن از گل ساخته مي شود . همچنين واژه لردر گويش محلي لري به معناي انسان يا حيوان لاغر اندام است .
لر در گويش لري فعل امر به معناي چتر از مصدر چرانيدن است . چرانيدن احشام را در مراتع و مزارع گويند. لره يعني لرزيدن انسان يا حيوان از شدت سرما يا عامل ترس و هيجان. برخي معتقدند كه واژه لر از كلمه ي ((لور))گرفته شده است و آن نام پايتخت باستاني لرستان در شمال خوزستان امروزه بوده است . امروزه صحراي لور در نزديكي شهر هاي انديمشك و دزفول معروف است و محل قشلاق كوچ نشينان و دامداران لر است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 15:48 توسط اميد گوهري |

چند شعر از عبدالحسين رحمتي




هنوز گرچه غريبم ميان ايل و تبارم
ولي مرا دل پاكي است- تمام دارو ندارم
صداي شيهه ي اسبي به گوش آمد و ديگر
سوار خسته نيامد به خاك سرخ ديارم
چه شد سوار هميشه، به پشت زين كه نشيند؟
دگر تفنگ پدر را به دست كي بسپارم؟
گره ز عقده گشودم به گاه گريه به يادت
كجاست سنگ مزارت كه سر بر آن بگذارم؟
غريب مانده چو ((دعبل)) نگاه منتظر من
به دوش مي كشم آري هنوز چوبه ي دارم
چرا تو گريه نكردي بر اين غريبه و گفتي:
كه بغض ابر عقيمي است دگر چگونه ببارم؟
اگر چه خاطره هايم هنوز گمشده هستند
زمانه باز بداند زكس گلايه ندارم
اگر خزان زده مانده است جهارفصل نگاهم
هنوز هم كه هنوز است در انتظار بهارم

***************************
خوانده ام از چشمهايت ،اهل ايلي
خوش به حالت مثل اين مردم اصيلي
كم بگو كي مانده چشماني به راهت
كس دل ما را نبرد الا نگاهت
اين همه حجب و حيا را كس ندارد
تا بيايد در حريمت پا گذارد
گرچه از ما شرم داري سر به زيري
عاقبت شايد تو دستم را بگيري
يك نفر مي گفت در تنگ غروبي
مي رسي از ره كه اين در را بكوبي
مي سرايم پا به پاي گريه هايت
لحظه لحظه حرف اين دل را برايت:
(( دوش سي بختم گرتم چل سرووي
مر خدا بونه و نومم سوزه خووي
تا گتن كه اومه اي دو كوه مله
رنگ زردم تازه بي چي گل ژله))
آه اي بالا بلند اهل كجايي؟
مي گذارم سر به راهت گر بياي
ي كم بگو حرف از غريبي ، آشنايي
اي سراپا سبز آخر سهم مايي
كم بگو در عاشقي جرأت ندارم
دوستت دارم ولي فرصت ندارم
عاقبت پيدا شدي در آسمانم
تا براي عشق دلواپس نمانم.

****************************
شاید لرم ...لکم ....به خدا بختیاری ام
من اهل سرزمین ... لُر ....بی قراری ام
شاید کبیر کوه گواهی دهد که من
کاسیت زاده ی ... همیشه بُرد باری ام
در موزه ها نشان مرا از همه بگیر
شاید ندیده اید ...به مَــفرغ نگاری ام!
خط های روی شال و قوایم نرفته اند
بشمارشان که باز ...نگویی فراری ام
یاغی نبوده اند ...پدر جد چشمه هام
صاف و زلال مثل همین آب جاری ام!
ما گیوه داشتیم،... چرا پا پتی شدیم
حاستم ده ئی گلال زمو به گواری ام
اسب زمانه سخت مرا بر زمین زده!
فرصت نداده اند به اصل سواری ام!
تاریخ را ورق زده بودی ولی چرا؟
هرگز ندیده ای... که من از چه تباری ام؟
از سرزمین شوشم و ایلام باستان!
من پشتکوه زاده فرهنگ داری ام!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:55 توسط اميد گوهري |

شعرميرنوروز ، رنجنامه دل شوريده لُر





درقلمرو وگستره احساس وعواطف قوم لر هميشه دلها به ملكوت نزديك ترند تا دست ها . كلام لر پيشتر از آنكه بر لبانش جاري شود از نگاه پر رمزورازش عيان است . شعر در نزد اين قوم نه از براي مدح وثناء بلكه براي تسكين دلهاي شوريده ولبريز از احساس است . مير نوروز ازجمله اين شاعران وبه نوعي پدراين شعر (رنجنامه دلهاي شوريده ) است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:21 توسط اميد گوهري |

اشعار دو پهلو



شعر زير منسوب به اسدي طوسي مي باشد . گويند سلطان محمود از شعرايش ميخواهد كه چون از عمارت بالا مي رود وپا برهر پله كه مي گذارد مصرعي برايش گفته شود كه حكم قتل گوينده را ايجاب كند وچون پابه پله دوم مي گذارد با آوردن مصرع دوم سزاوار خلعت شود .

خواهم اندر تو كنم اي بت پاكيزه خصال
نظر از منظر خوبي شب و روز ومه وسال
ياد داري كه تورا شب همه شب ميكردم
صد دعا از دل مجروح پريشان احوال
وه كه در پشت تو افتادن وجنبش چه خوش است
كاكل مشك فشان در اثر باد شمال
مادرت كان كرم بود وبداد از پس وپيش
به فقيران در ومال وبه يتيمان زر وسيم
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 23:41 توسط اميد گوهري |

خداحافظ

.... خداحافظ, همين حالا , همين حالا كه من تنهام!
خداحافظ, به شرطي كه, بفهمي تر شده چشمام!
خداحافظ كمي غمگين!
به ياد اون همه ترديد, به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد!
اگه گفتم خداحافظ,
نه اينكه رفتنت سادست نه اينكه مي شه باور كرد, دوباره آخر جادست
خداحافظ, واسه اينكه:
نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو و باتو همينه اسم اين دنيا
خداحافظ, خداحافظ! همين حالا, همين حالا!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:53 توسط اميد گوهري |

كشتي نوح در زاگرس ! (مناطق لرنشين )


نوشته : علي اكبر افراسيياب پور
و آن كشتي به دريا با امواجي مانند كوه در گردش بود در آن حال نوح از راه شفقت فرزندش را ندا كرد اي پسر تو هم به اين كشتي در آي و با كافران همراه مباش. (42) آن پسر نااهل پاسخ داد كه من به زودي بر فراز كوه روم كه از خطر هلاكم نگه دارد، نوح گفت: اي پسر امروز هيچ كس از قهر خدا به لطف او نجات نيابد اين بگفت و موج ميان آنها جدايي افكند پسر با كفار غرق شد. (43) و به زمين خطاب شد كه آب را فرو بر و به آسمان خطاب شد باران را قطع كن و آب به يك لحظه خشك شد و حكم انجام يافت و كشتي بر كوه جودي قرار گرفت و فرمان هلاك ستمكاران در رسيد. (44) و نوح به درگاه خدا عرض كرد: پروردگارا فرزند من اهل بيت من است (كه وعده لطف دادي) و وعده عذاب تو هم حتمي است كه قادرترين حكم‌فرماياني. (45) خدا به نوح خطاب كرد كه فرزند تو هرگز با تو اهليت ندارد زيرا او را عملي بسيار ناشايست است پس تو از من تقاضاي امري كه هيچ از حال آن آگاه نيستي مكن من تو را پند مي‌دهم و از مردم جاهل مباش. (46) نوح گفت: بار الها پناه مي‌برم به تو كه ديگر چيزي كه نمي‌دانم تقاضا نكنم و اكنون اگر مرا نبخشي و ترحم ننمايي من از زيانكارانم. (47) به نوح خطاب شد كه از كشتي فرود آي كه سلام ما و بركات و رحمت ما بر تو و بر آن امم كه هميشه با تواند. و به امت‌هايي كه (ستمگر شوند) پس از آنكه بهره از دنيا دهيم آنان را عذاب دردناك خواهيم كرد. (48) اين از اخبار غيب است پيش از آنكه ما به تو وحي كنيم و قومت هيچ از آن آگاه نبوديد پس تو در طاعت حق صبر كن كه عاقبت اهل تقوي نيكو است. سوره هود اولين بار (1379) در مقاله «نوح و نوحاوند» ادعا كردم توفان نوح مقابل رشته كوه‌هاي زاگرس آرام شده و كشتي نوح در كوه «سركشتي» به گل نشسته است. همان گونه كه گمان مي‌بردم برخي از صاحب‌نظران اين ادعا را مغاير اسناد تاريخي دانستند و نتيجه برخورد دوستان اين شد تا اين فرضيه در داخل كشور نتيجه‌اي ندهد. بنابراين مقاله را به بنياد نوح‌شناسي آمريكا فرستادم. چندي بعد گروهي سه نفره از آمريكا به ايران آمدند. با يكي از آنها به كوه «سركشتي» رفتم و منطقه را نشانشان دادم. در آنجا سنگ‌هاي بسيار عجيبي را پيدا كرديم كه مانند حلقه‌هاي زنجير بود و همچنين قبرهايي مربوط به پيش از اسلام. دو قبر در بالاي كوه «سركشتي» وجود دارد كه به اعتقاد من يكي قبر نوح و ديگري احتمالا قبر حضرت آدم است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:41 توسط اميد گوهري |

لر درگذر زمان









پيشينه لر

در مورد پیشینه و سابقه لرستان در کتاب عشایر مرکزی ایران چنین آمده است :"منطقه وسیعی از غرب و مرکز ایران قلمرو لرهائی است که از حدود نیمه قرن ششم هجزی در آن نواحی به قدرت رسیده و حکومتی تشکیل داده اند که در تاریخ به اتابکان لرستان معروف می باشند ."مقارن قرن چهارم هجری لرستان عملا به دو منطقه لر نشین (لربزرگ ولر کوچک)تقسیم شده بودکه دو برادر امور هر دو قسمت را در دست داشتند،حد فاصل ومرز هر دو قسمت لر نشین کاملا مشخص بود وشاخه رود دز از حوالی بروجرد تا ذزفول این دو طلایه را از هم مشخص می نمود لر کوچک محدود ه لر کوچک بین دزفول از جنوب کرمانشاه در شمال رود دز،در مشرق و مرزهای غربی کشور واقع ده است،هر چند سراسر استان لرستان کوهستانی است ولی کبیر کوه مشهورترین کوه منطقه می باشد با جهت شمال غربی جنوب شرقی لرستان را به دوقسمت پیشکوه وپشتکوه تقسیم می نماید.گاهی حد فاصل بین دو منطقه را سیمره نیز می دانند،زیرا رود مذکور در دامنه شمالی کبیر کوه وبه موازات آن به سمت داخل ایران جریان پیدا می کند .سرزمین های شمالی کبیر کوه به پیشکوه معروف است، و مرکزش خرم آباد وسرزمین های جنوبی که به پشتکوه معروف است مرکزش ایلام می باشد.حکمرانان مشهور منطقه لر کوچک به اتابکان لر کوچک مشهورند، پنج قرن در آن نواحی حکومت می کرده اند. لر بزرگ قسمت شرقی منطقه لر نشین (لربزرگ)نام دارد.دو برادر حاکم بر منطقه لرنشین بوده اند قبل از حکومت این دو برادر،لرستان دارای حکمران واحدی بوده،ودر حال حاضر ایلات لر زبان بختیاری ،ممسنی وحیات داودی در منطقه لر بزرگ سکونت دارند. ایل بختیاری بختیاریها شاخه الوار هستند،که در تاریخ ایران به لر بزرگ شهرت دارند ودر منطقه بختیاری سکونت نموده اند،ایل بختیاری به دو دسته اصلی هفت لنگ و چهار لنگ تقسیم می شوند در کتاب سفرنامه راولسون ترجمه آقای اسکندر امان الهی پیرامون طوایف بختیاری و لرستان چنین آمده است."لرستان شامل دو ایالت لر بزرگ و لر کوچک می باشدکه امروز لر بزرگ بختیاری نامیده می شود.ولی این نام در ابتدا به یک طایفه کوچک تعلق داشته که یکی از 26طایفه ای می باشد که این ایالت را میان خود تقسیم نموده اند،تعداد بختیاری ها به سه شعبه هفت لنگ، چهارلنگ و دیناروی تقسیم میشود،(ایل هفت لنگ در گذشته دو برابر ایل چهارلنگ جمعیت داشته و مدت ها گرفتارستیز داخلی بوده است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:26 توسط اميد گوهري |

نفرين هاي لري






تفنگچي وت بزنه:

 تفنگچي تو را بزند
يه ساعتي وت بزنه:
مرض يك ساعتي بگيري و بميري
ژغلته بيري:
 خفه بشي
او بوه د تژگات:
آب به آتشگاهت بيفته- گويا در گذشته وقتي كسي مي مرد، زنان آب در آتشگاه يا تنور خانه مي ريختند كه به نوعي كنايه از مرگ بود. البته عنصر آتش در اين نفرين ريشه زرتشتي هم دارد از ويژگي هاي جالب نفرين هاي لري نفرين هايي است كه انسان به خدا مي كند كه ريشه اساطيري را مي توان در آن ديد. در اين نوع از نفرين انسان خدا را در حد خود پايين مي آورد و با او مثل انساني ديگر روبه رو مي شود و گاه نفرينش مي كند
خدا مرده:
 با كسر ميم كه ناخودآگاه ما را به ياد عبارت معروف نيچه مي اندازد
خدا بار كرده:
 يعني خبري از خدا نيست. اين جمله را معمولا كشاورزان به هنگام بد اقبالي در برابر طبيعت بر زبان مي آورند. از نفرين هاي طنز مي توان به خدا پدرت بميرد، خدا پسرت بميرد و ... اشاره كرد
دبار دا رويي:
 بهتر بود مادرت تورا سقط ميكرد
ليمان ددلت : (لفظ براي اينجانب مبهم ) كنايه از پرخوري
ژهر مار :
 زهرمار بخوري ،استعمال آن وقتي است كه كسي حرفي خلاف ميل فرد بزند
كيمير كشته :
 دركوه بدون يار وياور بميري
مافته ديت : !!؟؟
ليشت ور او نيره :
آب جنازه ات را با خود ببرد
يه ساعاتي ديت:قديم به سكته براثر ناآگاهي يه ساعاتي مي گفتند
مال بواءت درميه :
مال پدرت ويران شود
بوگن د لاشت بيفته :
بميري وگند بزني
تيف خلق خدا دريت :
!! نترس با شما نبودم
اِم دكپوت :
 معادل خاك برسر
رويي ور نگردي :
 بري برنگردي
رويي پشت پشت ماه صفر
تير مِين چزلدونت ديه :
تير به جگرت بخوره
ضيق د دلت ريه

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:22 توسط اميد گوهري |

سروده ايرج رحمان پور

ايرج رحمانپور مي‌خواند و صداي كمانچه در ناي او مي‌پيچد. كمانچه سوز دارد و در صداي رحمانپور آتش مي‌زند. با خود فكر مي‌كنم نكند شعله در گلوي‌ آوازش گر بگيرد و جهان يكسر بسوزد."تو را مي‌نويسم، بر روي سنگ، بر روي چوب..."صدا اوج مي‌گيرد"به هر جا برسم، بر روي كوه،بر روي موج آب،بر روي بازوي پهلوانان،بر پيشاني اسب، تو را مي‌نويسم..." آواز اوج مي‌گيرد:"در رفتن، در آمدن، با پاي پياده، سوار بر اسب، تو را مي‌نويسم..."رحمانپور چشمهايش را بسته و خود با صدا رفته است. به كجا؟"بر روي اوج آواز، آنجا كه دستي دلي را ناز مي‌كند، تو را مي‌نويسم"گوش سپرده‌ام به صدا و سوز كمانچه‌اي كه قلبم را شيار به شيار طي مي‌كند.صداي غمگين رحمانپور در من است و خود تنها چند صندلي آن‌طرف‌تر نشسته و با راننده اتوبوس گپ مي‌زند.صداي او در من گرم و زلال پيش مي‌رود. او خود اما دورتر از اثرش نشسته و چند صندلي با من فاصله دارد. من اما جهاني ديگر را تنفس مي‌كنم. جهاني را كه خشم و خاطره‌اش در صداي او ديگرگونه مي‌شود و فرياد مي‌شود.جهاني كه شادي‌اش را از اندوه او مي‌گيرد"تو هستي و ديوار و ديوار،در سكوت مطلق شهر ساكت، من صداي تو را مي‌شناسم..." بخوان رحمانپور، بخوان..."بيمار بيمارم، در كوهستان‌ها به جستجوي طبيبي مي‌چرخم" تنها آواز زخمي مانده و من و اتوبوس نيم شبي كه در پيچ و خم جاده‌هاي جهان مي‌رود."نفس سردي در سينه‌ات جاي گرفته، سرگردان آسمان را دور مي‌زني، نه منفجر مي‌شوي، نه مي‌باري" مي‌رويم با صدايي كه مي‌خواند"بيا برويم، بيا برويم كه شور و شوق رفتن دنيا را به سرگيجه انداخته..."كمانچه گريه مي‌كند.صدا شعله مي‌كشد. التهاب آتشي بيدارم مي‌كند. در خود مي‌پيچم و با صدا مي‌روم. با شعله‌هاي آتشي كه گر مي‌گيرد ورقص‌كنان از حنجره بيرون مي‌زند."شب خسته و كوفته مرا گرفت، در ديار خود غريبم...درد‌هايم سخت و سنگين شده اند، توان رفتن ندارم، بيا تا كوههاي دردم را بر شانه هايت بگذارم"اتوبوس در جاده‌هاي تاريك به كجا مي‌رود؟ميان شعله ها و ناي حنجره اين مرد به كدام سوي جهان مي رويم‌

******************************************************

تونه مي نويسم ، تونه مي نويسم

وري سنگ ، وري چو ، مين تنگه دسم
تونه مي نويسم ، د چالي وبرزي
دكوه و بيابو ، وهر جا برسم
تونه مي نويسم
د رتن د منن ، دبيين ونويين
دخو ا بيداري ، تونه مي نويسم
اگر پاپيا بام ، يا دزير پام با
وزين طلايي ،مينه نو سواري

تونه مي نويسم
وهرجا كه سوزه ، وهرجا رنگينه
وري بازو او يل ، كه سردل جمنه
كه سايش سگينه ، كه زور دار منه
زره اش آهنينه ، تونه مي نويسم
وهر جاكه پاكه ، وهرجاسفيده
وري تشني اسبي ،
كه هوگه سوارش سفره اميده
وري بال پرواز وري اوج آواز
و اوچه كه دسي ، درينه ميكه واز
تونه مي نويسم ، تونه مي نويسم


******************************************

تو که اومای آو گُشِس دِ چش چشمه

خنِسی دار پُر دِ گل پلپیچ بیه دِ رنگ و رشمه
تو کلیل زالنه اُوریانه داری
تو تونی داغ دِ دل زِمی درآری

تو خور داری دِ خآو بچه سویا
تو بلدی طور کوچ سی پریسکیا
تل حُشک سر دار نومِتِ دونه
مل بی لیز مینه مُشتت میکه لونه
برگ گل راز تونه داره دِ دامو
پی زِنو دینه دِ مالگه طور پامو
تاوسو دِ زیر سایت می کنه خآو
تو تونی برف نسارِ بکنی آو
گِر گِر آوت تش تشنه می نشونه
لووه لووه دار بیمار می لوونه
صو سحر دِ شوق تو خروس موحونه
لووه لووه دار بیمار می لوونه
ایل وبار وا میل مالگت ایل می رونه

********************************************

متن ترانه به زبان پارسی تو که آمدی آب را به چشم چشمه ها گشودی خنده ات گلها و درختان را پر از گلهای رنگارنگ نمود کلید غل و زنجیر ابرها در دست توست تو می توانی زمینهای تشنه را سیراب کنی تو از خواب نوزادان و بچه های کوچک باخبری تویی که مسیر کوچ پرستو ها را می شناسی شاخه ی خشک درخت نام تو را می داند پرنده ی بی آشیان و بی پناه در میان دستان تو لانه می کند برگ گل راز تو را در دامن دارد پی زنان در منزلگاه قدیمی ایل رد ما را یافته اند تابستان زیر سایه ی تو به خواب می رود. تو می توانی برفهای سایه ساران را آب کنی جرعه جرعه آب نوشیدنت آتش تشنه را خاموش می کند لالایی های تو برای دردهای بیمار تسکین است صبحگاهان خروسکان به شوق تو آواز می خواند لالایی های تو برای دردهای بیمار تسکین است ایل به عشق رسیدن به منزلگاه تو کوچ می کند

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 1:40 توسط اميد گوهري |