
بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سين سفره مان ايمان ندارد
بعد از همان تصميم کبری ابرها هم
يا سيل می بارد و يا باران ندارد
بابا انار و سيب و نان را می نويسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نويسد اين ندارد آن ندارد
بنويس کی آن مرد در باران مي آيد
اين انتظار خيسمان پايان ندارد
ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد
غلامعلی شکوهیان (معاصر)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 10:57 توسط اميد گوهري
|

گمان می رود بنای باورها و پندارهای دينی بخش اعظم ساکنين فلات ايران بر پرستش « مادر خدا » قرار داشته است. اين خدای مادر، احتمالا جفتی داشته که فرزندش هم به شمار می آمده. در بين آرياييان متقدم، نشانه ای از نظام « پدر سالار » وجود داشته و خدايان مذکر، حضوری انحصاری داشته اند اما به مرور زمان در ارکان اين انحصار، تزلزلی به وجود آمده که احتمالا به واسطه فرهنگ دينی بوميان اين سرزمين بوده است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 0:1 توسط اميد گوهري
|
خاطرات زخم خورده تنهاييم را برايت ايميل مي كنم تا در زير سايه آنها خوابهاي خوش زمستاني ات تعبير شود بانوي كهنسال بلوط ها !
نفرين بر خروس هاي قبيله كه روياي شيرين صبحگاهانت را با آواز تيز انقطاع وردهاي سحريشان بر هم زدند . گندم كال اشكهايم را برايت دست چين كرده و دركيسه بازنشدني آرزوهايم برايت خواهم فرستاد تا كشكينه زمستان مادري ات را از آن پر كني .
دلم براي سمفوني زنگوله ها لك زده است . باز هم ويراني دهانه هاي « پل گاوميشان» پاهاي عبور مرا به شناسايي رد « آخرين اشكارها » فرا ميخواند .
انبان وازده ام پر از تنباكوهاي هويتي است كه از ترس غارت و وتحجر به تحريم آنها پرداخته ام . ديگر شانه هاي ايلم مثل برج پيزا در حال خم شدن است . اين روزها من حتي از ديدن خود در آينه عاجز شده ام ، اين روزها ديگر هيچ خبرداغي ، روزنامه افكار مرا مچاله نمي كند .
كم كم دارم از شنيدن اين همه دروغ شبيه گوزن مي شوم !. احساس مي كنم رويش يك گياه « ترپوكه » در لابلاي گندم زارهاي چمكلانم . سنگيني گناهان ارتكابي ام را با ديدن ترازوي دكان « خاص طلا » به آساني لمس مي كنم ودر زير آنها آوار مي شوم . آنقدر مشاعرم را از دست داده ام كه احساس مي كنم ، شب كه بخوابم صبح « پينوكيو » ميشوم .
چند روز است در خواب با رييس جمهور مشغول سفرهاي استاني ام . ديشب كلنگ ناتمام آرزوهاي از دست داده سرزمينم را در كوير بي اعتباري برنامه ها به زمين زدم . اگر خدا بخواهد واز آسمان دسته كلنگ نبارد بزودي ودر سده آينده بزرگترين كارخانه خيال بافي خاورميانه وحومه .... در سرزمين مادري بنده به بهره برداري خواهد رسيد.
شانسم مثل سرم كم كم دارد كچل ميشود . كم كم دارم به ديدن « دايا » (پيرزن ) حساس ميشوم . تا دايايي را مي بينم خودكشي يا مرگ كسي در ذهنم تداعي ميشود . مادرم يار صميمي وخواهر اشك هاي تمام « دايا » ها ، در مجالس ترحيم شهر است . تا صداي پاي دايايي به گوش ميرسد دمپايي هاي مادرم بغض ميكند وپاهاي مادرم را به سوگواري وترحيم بشارت مي دهند.
من تمام ديشب را با علي خان ، رهبر حزب مسلم ليگ پاكستان ، به غيبت كردن وقليان كشيدن پرداختم ! آنقدر از بدي « نواز شريف » برايش گفتم تا به خواب رفت. نزديك سحر بود كه از خواب بيدار شد وطبع همايوني ايشان از من طلب شير كرد !.من هم دزدكي از گاو « يارولي » مقداري شير دوشيدم وبه خورد ايشان دادم . او مي گفت اين شير از شير گاوهاي مقدس معابد هند خوشمزه تر است !. چند روز بعد خبر فوت گوساله را برايش بردم . گفت شير از اين خبر خوشمزه تر بود !
يادم باشد « ايواره » همراه عيالم به ديدن شاه اسماعيل صفوي بروم . مي گويند از بعد از نبرد چالدران تا حالا تب كرده افتاده گوشه خانقاه . اگر قبول كند با دفترچه درماني خودم او را نزد دكتر « عموشاهي » مي برم و كمي هم ترخينه برايش دم مي كنم ، براي گرمي مزاجش خوب است .
ضمنا يادم باشد رنجنامه پينه بسته دستان پدرم را به بازار ناخلفي برده وبه قيمت خوبي معامله كنم و با سود بادآورده آن براي موهاي دخترم ژل كتيرا بخرم .
راستي عزيزم الان مرحوم ميرنوروز پيش من است . ميخواهيم بعد از ديدار با يار دهلراني اش از مسير فيلمو ، به هندوستان برويم ودر فاتحه خودكشي دسته جمعي نهنگهاي اقيانوس شركت كنيم . او ميگويد در يائسگي ابرهاي بي باران ، سبزه هاي « چل جايدر » به خط ابروي تو مي ماند : سياه سياه !.
اگر راهت به اين طرف ها افتاد كاسه اي شير الاغ برايم بيار ،ميخواهم سياستمدار شوم ..
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 17:14 توسط اميد گوهري
|